Members


آیا مارکس به ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی اعتقاد داشت

Published: Jan 1, 2011 by Ferry Filed under: مفالات Views: 1263 Tags:
[+] [a] [-] Related articles Comments

از چپ به راست مارکس,انگلس و لنین

 در ابتدا به این نکته باید اشاره کرد که آیا فلسفه ائی که به مارکس نسبت می دهند از اوست؟

آیا می توان از وجود فلسفه مارکسیسم در نزد مارکس سخن گفت؟ فلسفه مارکسیسم در تفکر مارکس جائی برای خود ندارد. نبش قبر در رابطه با فلسفه مارکسیسم وجود دارد که می توان آنها را بعد از مرگ مارکس توسط پیروان خود او نسبت داده، نظیر فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی = مورث کنفورس را می توان نام برد. اثر مارکس به جامعه شناسی، نه فلسفه که به دست نوشته های او در سالهای ۱۸۴۴ محدود است. ولی با این همه این جامعه شناسی مبتنی بر یک پایه تئوریک و تئوری ذهنی که از واقعیت های اجتماعی و اقتصادی فاصله بسیار زیادی دارد.

ماتریالیسم دیالکتیک در نزد مارکسیسم به بررسی این نکات که تفکر هر انسانی ساخته و پرداخته محیط بیرونی است محدود شده است. از اینرو، تاثیر این گونه تفکر را باید امروزه در قلمروی هوش مصنوعی جستجو کرد. اما این برخورد مکانیکی با تفکر و هوش انسانی است: ماتریالیسم دیالکتیک همیشه بطور کلی و قیاسی به پدیده ها برخورد می کند. ماتریالیسم دیالکتیک در نزد مارکس و رابطه ها آن با ماتریالیسم تاریخی هنوز بسیار مسئله برانگیز است. مارکس در اثر فلسفی خود که به سال ۱۸۴۵ هیچگاه به چاپ نرساند و توسط چاپخانه پروگرس اتحاد جماهیر شوری سوسیالیستی به چاپ رسیده، بنام ایدئولوژی آلمانی که در فلسفه ناموفق ماند و بناچار با فلسفه وداع تلخی کرد و دیگر اثر فلسفی به مفهوم خاص خود ننوشت. به بیان انگلس دست نوشته « ایدئولوژی آلمانی» به انتقاد جونده موش ها واگذاشته شد. کاری دیگر صورت نگرفت. با این همه، همه اثرهای مارکس متاثر از اقتصاد کلاسیک با نام  کاپیتال بنگارش در آورد. متن مارکس در دو رویه عمل می کند. در رویه نخست ما با شبه ائی از کنه، اسمیث و ریکاردو در کتاب کاپیتال مواجه هستیم. از اینرو، او به تئوری جامعه شناس گمنان نظیر هورسل و مخصوصاً فعالیت اقتصادی می پردازد. در رویه دوم، یک گفتار پراکنده و نامنظم فلسفی در اختیار ماست که در لابلای کتابهای او بطور سطحی و پراکنده مشاهده می توان کرد. بخشهائی از فلسفه ارسطو، هگل و اسپینوزا اینجا و آنجا به یاری گرفته شده است. در برخی متن ها کاربرد واژگان و نوشته ها و عبارت های هگلی در تفکر مارکس خود را نشان می دهد. البته اگر بشود گفت نوشته های فلسفی مارکس در کتابهایش بتوان مشاهده کرد، چیزی جدیدی نمی توان یافت. از اینرو باید از این رویکرد نخست فراتر رفت. هر چند مارکس پس از سال ۱۸۴۵ تنها از اقتصاد، تاریخ یا سیاست سخن می گوید، اما همانطور که میشل هانری یاد آوری کرد، یک فلسفه اقتصاد در رساله های نقد اقتصاد سیاسی بعد از مرگش، توسط پیروان وفا دارش خلق می گردد.

اصطلاح ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی که توسط موریس کنفورث و ژرژ پولیستر وارد کتابهای مارکسیستی گردید بیش از آنکه بعنوان عامل توضیح تزهای مارکس عمل کند، اغلب به عنوان مانع در برابر این توضیح عمل کرده است. از این رو، از نظر برخی از مارکسیست ها تئوری شناخت باید از نوع متناسب با تفکرات مارکس باز خوانی و نوشته شود؛ بررسی که در کنار تجربه گرایی (آمپیریسم) اثر لنین و آنچه امروز آن را شناخت گرایی Cognitivisme می نامند، سر بر آورده است: در صورتیکه مارکس در جایگاه فلسفه متافیزیک قرار می گیرد. در فلسفه مارکس جائی برای ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی نمی تواند یافت. از اینرو، کاپیتال نمی تواند شناخت در تئوری مارکس دانست و از آن فلسفه او را تشکیل نمی دهد.

مارکس اغلب از ارسطو بعنوان «بزرگترین اندیشمند دوره باستان» (مارکس در رساله دکترای خود درباره ارسطو می گوید که او «اسکندر مقدونی فلسفه یونان» است. او در همان متن اشاره می کند که فلسفه یونان «با ارسطو» به «اوج شکوفایی خود» رسید.) جائی که ویل دورانت از ارسطو به عنوان ضمینه ساز قرون وسطا یاد می کنند. آیا این برداشت معنی فلسفی دارد؟ اگر فقط به مرجع برای کشف گوهر مبادله کالایی در «اخلاق نیکوماک» یا تقابل اکونومیک (Economique) و بخشی از اقتصاد فعال در تولید ثروت ها خرماتیستیک (chrematisitique) در کتاب «سیاست» بسنده کنیم، در این صورت مسئله به موضوع اقتصادی محدود می ماند. با این همه، این مرجع مفهوم اش را از بررسی مقوله های تحلیل کالا کسب می کند.

بدین ترتیب فلسفه ائی که به مارکس منسوب گردید، در آثار نویسندگان بعد از خود به نگارش در آمد. باید0 مکتب مارکسیسم را در فلسفه نویسندگان بعد از خودش می بایست دانست. (به ملاحظه تکرار اصطلاح برنامه ای آلتوسر). در اثار مارکس پراکندگی و گسست ها و تناقضات وجود دارد. البته این عامل در قسمت مهم میان فلسفه و تئوری، ایدئولوژی، نوشته های دوره جوانی و میانسالی و دوران کمال می توان مشاهده کرد؛ زیرا این گسست حتی از درون نوشته های نخستین عبور می کند. گسست ها نشانگر نبود یک دستگاه فکری فلسفی منسجم است. البته این اندیشه های مارکس در عصری که علم بطور تخصصی بوجود نیامده بودند و وابسته به فلسفه بودند، مشاهده کرد، همانطور که هگل به انسیکلوپدی علم های فلسفی می پرداخت. بعلاوه (issenschaft  علم) آلمان مفهومی سست تر از (Science  علم) فرانسه است که خود بخود علم های نظری را بیاد می آورد، نه بطور کلی دانش عقلی را. در حقیقت، در مارکسیسم باید تنوع فکری را از هم متمایز کرد. در جای نخست اندیشه های مارکس را می یابیم که به نظام در آمده و سپس توسط شاگردان بلافصل و بخصوص توسط دوست وفادارش انگلس که پدر عرفی «مارکسیسم ارتدکس» نام گرفته، تعمیم یافته است.: کرش، لوکاچ، روبل، کولتی و برخی دیگر صرفنظر از نگرش های متفاوت شان، «دیالکتیک طبیعت» انگلس را بعنوان اصل پایه گذار انحراف عینی و مکانیکی از تئوری مارکس اعلام کردند. زیرا موضع فلسفی انگلس تا اندازه ای با موضع فلسفی مارکس تفاوت دارد. آنهایی که به دفاع از انگلس می پردازند و به آنچه حقیقتاً در فکر او خود ویژه است، علاقه نشان می دهند، اندک شمارند.

- Pour les heureuses exceptions, voir Georges Labica: La statut Marxiste de la philosophie et Sebastiano Timpanaro: Sul Materialismo.

با اینهمه اگر مایلید به اثرهای مارکس وفادار بمانید، بهتر است در آسمان خیال به پرواز در آید و پیدایش ایدئولوژی مارکسیسم ارتدکس را در پراکسیس و تصورات ذهنی افرادی که حامل آن هستند، دست به تحقیق بزنید. مارکسیسم ارتدکس مدتی دراز مدعی انحصار فکر مارکس بود و با اینکه از برخی پایه های فلسفی پاسداری کرد، اما به هیچوجه بعنوان فلسفه عمل نکرد. این مارکسیسم به طرح ریزی اقتصادگرایی پرداخت. این برنامه ریزی درخواست های فوری و برنامه های حکومت حزب های کمونیست با سود جستن از نام کارگری که به گفته ژرژ سورل نقش اسطوره را ایفاء می کردند، ممکن ساخت و امکان داد آرزوهای روشنفکران را با حرکت عمومی تاریخ بشر پیوند یابد. اسطوره ای که بزودی جز در یکشنبه ها و روزهای جشن کارگری دیگر کاربردی نداشت.

گروهی برآمدن تا با استفاده از آثار انگلس،کائوتسکی، پلخانف، لنین و گروهی از جامعه شناسان انگلستان پراکندگی و نقاط ضعف تفکر مارکس را برطرف نموده تا از آن یک مکتب جامعه و کاملی بنام مارکسیسم شکل بگیرد. به عبارت دیگر در پی آن بوده اند که سدی بنام ملی گرائی که در برابر کشورهای صنعتی در جهت غارت منابع و سرمایه های طبیعی و بازاری مناسب برای کالاهای صادراتی در کشورهای جهان سوم ایجاد شده را از پیش روی خود بردارند.

ما با روحیه انسیکلوپدیک انگلس و همچنین کار خستگی ناپذیر او در ویراستاری دست نوشته های دوست اش با دقت و توجه ادامه یافتند و همینطور هم با متن های فلسفی کائوتسکی و تحلیل های اقتصادی (مسئله ارضی) یا سیاسی (بلشویسم در بن بست) که خالی از فایده نیستند، نشان می دهند.

با این همه، تمایز میان فلسفه مارکس و مارکسیسم ارتدکس می توان مشاهده کرد. اگر مارکسیسم ارتدکس مانع و سدی در صنعتی شدن کشورهای جهان سوم و خدمت به کشورهای صنعتی ایجاد کرد و توانست خود را همچون تصحیح کننده اجباری برای تفسیر مارکس معرفی کند، شاید دلیل آن را باید در نوشته های خود مارکس و ناکامل بودن متن ها و عدم پیوستگی بین آن مجموعه دانست. مارکسیسم ارتدکس جای کمبودهای آن را پر کرد و به تئوری مارکس نظم منطقی بخشید.


Post your comment

Be the first to comment
Your name:


Your comment:


Confirm:



* Please keep your comments clean. Max 400 chars.